یاد داشتهای یک پناهجو در راه اروپا:(قسمت اول )حسین نجیبی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 یادداشت های ذیل بخشی ازیادداشت هایی است که درزندانی درترکیه دورازچشم زندانبانان نگاشته ام.

 واینک آنرا با شما شریک می سازم.امیدوارم بیان گربخشی ازمصایب ومشکلاتی باشد که مردم بیچارهما برای یافتن سرپناه امن هرروز با آن ها دست وپنجه نرم می کنند.

        " ششم نوامبر2009

سوم اکتبر ازاستامبول به مقصد ازمیر حرکت کردیم تا به اصطلاح به سمت یونان انداخت کنیم.ازمیرکه رسیدیم دونفرمنتظرمان بودند.هم چنان که دنبال رابط می گشتم مردی ازمن به زبان فارسی پرسید "ساعت چند است ؟" که بدون گفتن کلمه ای مبایلم رانشان دادم تا زمان را ازروی آن بخواند. و به راهم ادامه دادم تا رابط هارا پیدا کنم.نا گهان متو جه شدم ای دل غافل این جا ترکیه است چرا اینها فارسی صحبت کردند ؟ نکند این ها رابط باشند .برگشتم دوباره به سراغ شان  که خودشان بودند .

جمع ما مرکب بود ازمن ،خانمم، دوپسرانم(چهارساله وپنج ماهه)وسه جوان ازآهالی دایکندی.مارا سوار دلمیش کردند .دوسه ساعت طول کشید تا به شهر دیگری رسیدیم آنجا که رسیدیم هوا تاریک شده بود.مارا یکی یکی با احتیا ط داخل خانه بردند .شب را درآنجا به صبح رساندیم .خانه شیکی بود مشخص بود که صاحبش دستش به دهانش میرسد.گفتند سرپرست خانه درزندان است.اینکه جرمش چه بود نمی دانیم؛ سیاسی ، قاچاق انسان یا جرم دیگر خدا می داند.

بعدازظهرروزبعد مارا سوارهمان ماشین کرده وحدودیک ساعت راه آمدیم ازداخل خیابان های شهرحرکت می کردیم اضظراب ونگرانی وجودم را فراگرفته بود وخداخدا میکردم پلیس ترکیه  متوجه ما نشود رفتیم ورفتیم  تابه محل خلوتی رسیدیم . یک کامیون قدیمی مخصوص حمل گوشت پر ازنفرمنتظر ما بود وفهمیدیم که برای ادامه راه  تنها نیستیم.اززن  ومرد گرفته تا پیروجوان وکودک شیرخواره که جمعا میشدند سی ویک نفرکه با پیوستن ما به آنان جمع ما به سی وهشت نفررسید. درخواست جلیقه نجات کردیم که گفتند باید منتظربمانیم ،بالاخره آوردند آنهم چه جلیقه هایی ؛همه ازآکاسیو با روکشی از پارچه.وقتی جلیقه هاراآوردند همه مثل موروملخ برای تصاحب شان هجوم آوردند.زن ها وبچه ها سواردلمیش ومردان  سوار کامیون شده وراه آفتادیم به طرف "نقطه"(اصطلاحی است بین قاچاقبران انسان ومسافرین که ازآن نقطه با قایق یا کشتی به سمت مقصد نهایی حرکت می کنند) داخل کامیون جای سوزن انداختن نبود همه درحالت ایستاده توگویی حیوان ذبح شده را ازمیخ های قصاب خانه آویزان کرده باشند بازصدرحمت به قصاب خانه. بادیدن این همه آدم درفضای چنین تنگ وتاریک ترس خفه شدن یک باره وجودم را فراگرفت. هرچه بیشتر می آمدیم توگویی را کش می آمد وطولانی تر می شد.

مسافرین ازکشورهای مختلف بودند؛ مراکشی،فلسطینی(؟)،سوری،ترکی وافغانستانی.

حدودسه تا چهارساعت راه آمدیم تادرنهایت مارادریک بیابانی پیاده کردند وبعد از آن تقریباً دوساعت دیگر پیاده روی کردیم تا به سرنقطه رسیدیم. بیچاره بچه بزرگم که آن زمان چهارساله بیشترنداشت بیشتر را ه را پا به پای ما راه می آمد ازیک سو دلم به حالش می سوخت وازسوی دیگر چاره ای نبود من هم باید کوله پشتی وهم باید بچه کوچک دیگرم راجا بجامیکردم ،خوشبختانه گاهی بچه های مجرد کمک مان می کردند .راه دشواری بود گاهی خارزار وگاهی ماسه زار.ولی درمقایسه با پیاده روی شش هفت ساعته بین ایران تا ترکیه به مراتب آسان تر بود.به لب نقطه که رسیدیم هنوزازقایق خبری نبود .احساس بیم وامید وجودمان را پرکرده بود.بیم ازاین که نکند گرفتارپلیس شویم وامید به اینکه بالاخره امشب به آرزوهای ما دست یافته ودنیای پرازنا امنی،محنت وفلاکت وبدبختی را پشت سرخواهیم نهاد.آه چه رویای شیرینی !آیا امشب به بهشت روی زمین پا خواهیم گذاشت؟

نورهایی ازآن طرف دریا سوسو می زدند که راه بلد به ما گفت نورها متعلق هستند به جزیره یونان که قرار است ما به سمت آن حرکت کنیم. بادیدن نورها وجودم لیریز می شد ازشوروشعف وامید .

نمی دانم چه ساعتی ازشب بود که سروکله قایق موتوری پیدا شد .ازماخواستند  یکی یکی سوارشویم ولی گفتند اجازه نداریم  ساک های سنگین راداخل قایق ببریم وبایدهمانجا رهایشان کنیم.به محض اینکه درقایق جابجا شدیم گفتند سریع پیاده شویم .

گاردساحلی ترکیه متوجه ما شده بود.ما هم دوباره درلابلای جنگل پنهان شدیم ونظاره گر گشت پلیس بودیم ودیدیم که تا جای قایق ما آمدند وبا چراغ دستی آنجارا نگاه کردند .ما نگران بودیم که نکند ازقایق پیاده شوند وساحل را بازرسی کنند.ازطرفی به شدت نگران بودم وخداخدا می کردم که پسرشیرخواره ام  گریه نکند تامبادا پلیس را به سمت ما بکشاند.حدود یکی دوساعت درکناره ساحل درپشت بوته های جنگلی مخفی شدیم ومنتظر قایق ماندیم تا برگردد ومارابه سمت مقصد حرکت دهد. یکی زیرلب دعا می خواند ودیگری بی صبرانه این طرف واون طرف راه میرفت.

این وسط یک خانم افغان درروشنایی ماه نمی دانم قرآن میخواند یا کتاب دعا. ولی انتظار بی فایده بود وبالاخره راهنما از ما خواست که به مرکزجنگل برگردیم.هوا به قدری سردشده بود که سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد.ما هم که بنا به توصیه قاچاقبرلباس های گرم واضافی را دراستامبول رها کرده بودیم ازشدت سرما می لرزیدیم .متوجه شدیم که امشب امکان حرکت نیست . با هرسختی که بود شب زمهریر را به صبح رساندیم وتا بعدازظهردرهمان مکان ماندیم.تشنه وگرسنه که اعتراض همه بلند شد وازراه بلد خواستیم چیزی برای خوردن وآشامیدن بیاورد. بعد ازساعاتی چند جعبه گوجه فرنگی ومقداری نان ازشهربرای مان آوردند. مرتباً با قاچاقبر مان درتماس بودیم.برخی می گفتند تماس نگیریم چون پلیس ازطریق امواج تلفن مارا ردیابی می کنند!

 

ساعت یک ونیم عصر بود که برخلاف انتظار ازما خواسته شد برای حرکت آماده شویم وهمگی دویده دویده آمدیم وسوارقایق شدیم.سی وهشت نفرداخل یک قایق 6-8 متره.مقصد ما جزیره "کوس"دریونان بود.می گفتند که بیشتر ازپانزده دقیقه تا آنجا راهی نیست. نگرانی درچشمان همه مسافران موج میزد .لحظات بسیارنفس گیر وسختی را داشتیم پشت سرمیگذاشتیم.لحظات لحظات سرنوشت سازی بود کاپیتان که مرد جوان ورعنایی بودو لباس غواصی به تن داشت مرتب تلفنی با همکارانش درارتباط بود.مدت هفت دقیقه که راه آمدیم متوجه نگرانی درچهره کاپیتان شدم وبالاخره دیدم سکان قایق را به دست یکی ازمسافران جوان افغان داد وبا اشاره دست گفت که باید مستقیم براند وخودش به داخل آب پرید وازدیده ها ناپدید شد.بله،متاسفانه گاردساحلی ترکیه مارا دیده بود.داخل قایق محشری برپا شده بود.اکثراً زده بودند زیرگریه ازبچه ها وزنان گرفته تا مردان .ازضجه ها ی مایوسانه شان پیدابود که کاخ آرزوهای شان  را ویران شده می دیدند.

 

برخی اززنان چنان می گریستند که ترسیدم قالب تهی کنند.ولی من هاج وواج مانده بودم وبهت زده به دیگران نگاه می کردم توگویی شوکه شده باشم به بقیه نگاه می کردم وازواکنش خود نسبت به این حادثه متعجب بودم. هنوزکشتی گاردساحلی  فاصله زیادی با ماداشت یک عده ازهمراهان ازسکاندارمیخواستند سرعت رازیاد کند وبرخی دیگرخواستارتوقف قایق بودند چرا که ممکن بود غرق شویم ومن ازدسته اوَل بودم.

گاردساحلی که به ما نزدیک شدبارعایت فاصله مناسب ازقایق ما توقف کرد .یکی ازافراد گارد با بلندگوی دستی ازما خواست تا باحفظ خونسردی قایق را متوقف کنیم.مارا یک به یک به کشتی گشت انتقال دادند.یادم رفت بنویسم که وقتی گشت به ما نزدیک شد دیدم ای دل غافل پاسپورت های تقلبی که قاچاقبربرای مان درست کرده بود هنوز درجیبم هستند.ترس وجودم را فراگرفت مترصَد فرصت مناسب بودم تا ازشرَ آنان خلاص شوم. سوارکشتی که شدم خیلی آرام آنهارا ازجیبم درآورده ودادم به نفری که درلبه کشتی نشسته بود واوهم آنهارا به آب آنداخت ونفس راحتی کشیدم .نمی دانم چند دقیقه بعد وقتی به آب نگاه کردم دیدم هردو پاسپورت آمده اند روی آب ترس وجودم را فراگرفت چون شنیده بودم اگرکسی با پاسپورت قلابی دستگیرشود جرمش سنگین تر خواهدبود. وخدا خدا کردم پلیس متوجَه آنان نشود.شانس آوردم چراکه افرادگارد درطرف دیگرکشتی مشغول تخلیه مسافرین ازقایق بودند.چند لحظه بعد ازپاسپورت ها خبری نبود وخیالم راحت شد.وقتی کشتی راه افتادID کارت ها را هم به دریا انداختم.لارم یه یاد آوری است که ازابتدایی گرفتاری ما فیلم برداری هم میکردند.مارا انتقال دادند به پایگاه ساحلی شان.تقریبا یک ساعت یا کمتر طول کشید تا به پایگاه رسیدیم.درآنجا حدود سه چهل نفردیگری رادیدیم که درکناردیوار صف کشیده اند.به نظر می آمد که آنهارا هم به تازگی گرفتارکرده باشند.مارا نیزچون آنان درکناردیواربه صف کردند .قبل ازآغازکردن بازرسی بدنی دستکش لاتکس وماسک پوشیدند توگویی با بیماران مبتلا به بیماری مسری سروکار دارند.وسایلی ازقبیل چاقوومبایل را جمع کردند.قبل ازاینکه نوبت ما برسد مبایل را دادم دست خانمم که آنرا گذاشت داخل پتوی بچه کوچکم وقتی تلاشی تمام شد دوباره مبایل را درجیبم گذاشتم.وسایل گروه مارا داخل یک پلاستیک مجزا گذاشتند.یک ست چندکاره مراکه چاقو،قیچی ودربازکن داشت ودکتر... همکاربلژیکی ام درمشهد مقدس برایم هدیه کرده بود هم ازمن گرفتند که دیگر روی مبارکش را ندیدم.

افسر ارشد شان مرتب می گفت سربازان ترکی ازسربازان یونانی بهتر هستند خوب شد که گیر آنان نیافتاده اید وازاین قبیل چرندیات.

ازما پرسیدند کجایی هستیم که همه به جزیک خانواده ازقندهار گفتیم فلسطینی (قبل ازدستگیر شدن یک جوان عرب زبان به ماگفته بود که همگی خودرا فلسطینی معرفی کنیم چون به این ترتیب زود آزادمان میکنند).چندباراعلان کردند که چه کسی ازجمع ما انگلیسی بلد است.ولی من چیزی نگفتم چون دوست نداشتم باعث ایجاد مشکل برای کسی شوم.وقتی وسکت های نجات مارا دیدند گفتند که قاچاقبران مارا بازی داده اند به این وسکت ها نمی توان اطمینان کرد.سربازان برخورد خوب ومناسبی داشتند ،هروقت بچه گرسنه میشد و گریه می کرد هرچه میخواستیم برای مان می آوردند. چون طفل شیرخواره ام  فقط شیرمادر بود وبه شیرشیشه عادت نداشت برایش فرنی درست کردند.مشکل دیگری که داشتیم مشکل قضای حاجت بود .گفتند که مردان باید دربیرون وداخل دریا ادرارکنند وحق استفاده ازتوالت کشتی را ندارند ولی بچه ها و زنان می توانند ازتوالت کشتی استفاده کنند.خوب بود یک سطل زباله فلزی بزرگ مستطل شکل درکنار اسکله موجود بود وما می توانستیم حداقل درهنگام ادرارکردن عورت  را ازدید دیگران مخفی کنیم.ازآنجایی که همه درکناردیوار نشسته بودند باید درجلوی چشمان آنان به حالت ایستاده ادرار میکردیم.نمی دانم بعد ازچه مدَت زمان بود که به ما مردان نگون بخت  هم اجاز دادند  ازتوالت کشتی استفاده کنیم.آب وهوا خوب نبود ؛گرمای شدید روزها وسرمای سوزناک وگزنده شب ها امان را بریده بود سرمای شب تا مغزاستخوان مان نفوذمیکرد.

بعدا ازظهرهمان روزمارا به مرکزی بردند که به گمانم درمانگاه بود درآنجا مارا یکی یکی می بردند داخل ویک آقای ماسک پوشیده ای تنها با نگاه کردن چهره ما کنار اسم ما تیکی میزد وتنها باگفتن کلمه "تمام"مارا مرخص می کرد.این جا متوجه شدم پس این نوع معاینه فیزیکی هم درعالم پزشکی وجودداشته که ما نمی دانستیم!دوباره مارا برگردانند کناراسکله .با این کارشان صرفاً می خواستند فرمی پرکنند وبگویند که کاری انجام داده اند.همه چیز فرمالیته. فردای آنروزدوباره مارا بردند داخل شهر واتوبوس های ما پیش یک ساختمان بزرگ توقف کرد بعد ازلحظاتی یک آقای ماسک پوشیده ای که ازساختمان بیرون آمده بود سرش را ازدرب داخل آورد وپرسید :

"پرابلم؟"که گفتم بچه هایم سرما خورده اند ولی ترتیب اثرنداد ومثل الاغ راهش را گرفت وبرگشت به همان جهنمی که ازآن آمده بود.دوباره مارا برگردانند کناراسکله.داخل ماشین که بودیم هی مرتب به فرار فکر میکردم وبا خود می گفتم که آیا امکان فرار هست یا نه.همواره یکی ،دوسرباز داخل ماشین مراقب ما بودند که مبادا کسی بگریزد.

حوالی غروب بود که دوتا اتوبوس آمدند وعدَه ای ازماراکه مجموعاً بیست واندی می شدیم آوردند به زندان آیدین.مارا ازبقیه جداکردند وهمراه نوزده نفردیگر که چهارده نفرشان خودرا فلسطینی وبقیه سومالیایی  معرفی کرده بودند آوردند این جا.ناگفته نماند که یک خانواده هراتی را هم همراه ما آوردند.(زن وشوهر،دختر سه ساله شان ویک پسر تقریباً نه ساله.) مارا به خاطر فرزند کوچک مان آوردند ؛چراکه گفتند این جا همه امکانات ازقبیل سرپناه ،غذا وآب موجود می باشد.آوَل تصمیم داشتند خانواده قندهاری را با ماروانه کنند که خانواده هراتی به شکل اعتراض گفتند که چرا آنان را به آیدین نمی فرستند.و درنهایت آنان راهمراه ما روانه آیدین کردند.که ای کاش چنین نمی کردند.حسادت کارخودش را کرد .اگرچنین نمی کردند به افغانستان ردمرز نمی شدند. چراکه بعد ازمدتی خانواده قندهاری را برای ردمزکردن به آیدین آوردند آنان گفتند که بعد ازچهارروزکه درهتل بودند بقیه به نام فلسطینی آزادکرده اند.ازآنجا که احتمال می دادم درزندان دوباره ماراتلاشی کنند مبایل وشارژرآن را داخل پمپربچه مخفی کردیم که به کمک خدا متوجَه آن نشدند.

ادامه دارد.....

قسمت های بعدی: 

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا (قسمت دوم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا (قسمت سوم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا (قسمت چهارم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا (قسمت پنجم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا(قسمت ششم) : حسین نجیبی

یاد داشتهای یک پناهجو در راه اروپا:(قسمت هفتم )حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا(قسمت هشتم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا(قسمت نهم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا(قسمت دهم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا(قسمت یازدهم) : حسین نجیبی

یاداشتهای یک پناهجو در راه اروپا(قسمت دوازدهم) : حسین نجیبی

نظرات   

 
0 #13 اتریم 1396-05-26 21:03
به دنبال یه قاچاقبر و یه همسفر برای مهاجرت به اروپا هستم ۰۹۳۸۸۸۲۹۱۴۸ @etrimf تلگرام
بازگو کردن
 
 
0 #12 انرژی تاریک 1396-05-25 23:57
من هم آخر های 2009 بود که از تهران حرکت کردم وبعد از کریسمس بود که یونان رسیدم .ولی چی بدبختی ها که ندیدم در یونان کار پرتقال کردم بعد زمینی مقدونیه، کوزوو، صربستان،رومانی بعد از یک سال رومانی دوباره صربستان بعد مجارستان، اتریش، و بعد ایتالیا بعد از یک سال اسناد گرفتم رفتم ایسلند. و الان ایسلندم، خدا را شکر وضعم خوبه. ولی همیشه خاطرات بچه ها را میخوانم ....باوجود تمام سختی ها ولی دلم برای همان روز های یونان تنگ شده ..
بازگو کردن
 
 
+1 #11 منتو ماگریت 1395-02-06 12:20
سلام دوست عزیز می دانم تجریبات ارزشمندی در مورد مهاجرت بهاروپا داری. تمام افرادی که قصد مهاجرت دارند شدیدا به این تجربه های با ارزش شما نیاز دارند. انجمنی ساخنه شده که ایرانیان بتونند تجربه های شما را بخونند و تجربه های خود را با دیگران به اشتراک بگذارید پس خواهش میکنم شما هم مثل ما به این انجمن بیایید وبا درج تجربه های خود سایر ایرانیان عزیز را راهنمایی کنید.
بازگو کردن
 
 
+1 #10 نیلو 1394-12-19 11:26
سلام دوست عزیز می دانم تجریبات ارزشمندی در مورد مهاجرت دارین. تمام افرادی که قصد مهاجرت دارند شدیدا به این تجربه های با ارزش شما نیاز دارند. انجمنی ساخنه شده که ایرانیان بتونند تجربه های شما را بخونند و تجربه های خود را با دیگران به اشتراک بگذارید پس خواهش میکنم شما هم مثل ما به این انجمن بیایید وبا درج تجربه های خود سایر ایرانیان عزیز را راهنمایی کنید.
بازگو کردن
 
 
+3 #9 سهیلااااااااااا 1394-11-07 13:19
خوش به حالت رفتی از این مملکت خراب شده....منم میخام برم ....مرگ و زندگی مهم نیس...میخام ریسک کنم....
بازگو کردن
 
 
+2 #8 khckdk thxli 1394-09-16 13:37
من یه رمان نویس توی سایت نودهشتیا هستم.شما قطعا می تونید برای نوشتن یکی از رمان هام کمکم کنید.
مثلا این که از اول رفتنتون چی شد و کجا رفتید و کیا اومدن سراغتون یا خطراتی که شما رو تحدید کرد.
این پیج اینستای منه.اگه دارید ممنون می شم توی دایکرت خبرم کنید.
fateme._khorram
بازگو کردن
 
 
+2 #7 Najibi 1394-07-27 21:31
جناب سید شریف احمد اصیل تشکر از محبت شما. والله زندگی در غربت وناهمگونی فرهنگی دغدغه‌ای است که مرا نسبت به آینده بچه‌هایم نگران میسازد.بنابراین بدون درد ورنج نیست زندگی در این طرف آب!
بازگو کردن
 
 
+1 #6 سید شریف احمد اصیل 1394-06-22 09:53
سلام و احترامات تقدیم است
با این همه خاطرات و سفر های جالب خود موفق و پیروز باشید به امید اینکه دوباره به یک زندگی آرام و بدون درد و رنج دست یابید و همیشه در پناه خدا باشید.
سفر تان درس آموزنده است برای همه.
بازگو کردن
 
 
+1 #5 حسین نجیبی 1392-04-14 15:47
جناب وطن دوست سلام.
تشکرازاظهارنظرتان.
بازگو کردن
 
 
+1 #4 حسین نجیبی 1392-04-14 15:45
جناب وطن دوست سلام.
ممنون ازلطف عالی.
سرافرازباشید.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

یاداشت!

 

هویت‌پذیری مهاجران در جوامع مقصد مهاجران نیز در کشورهای دوم (مقصد) خود به لحاظ اجتماعی دچار چنین وضعی هستند. این وضعیت حتی درباره‌ مهاجران نسل دوم و چه بسا نسل سوم نیز که برخی از عناصر غیربومی جامعه‌ نیاکان خود را به ارث برده‌اند، صدق می‌کند. آنان از سویی به جامعه‌ای که در آن آزادترند و به آن پناه برده‌اند یا به هر دلیلی برای زندگی برگزیده‌اند نزدیکند، از سوی دیگر از جامعه‌ مقصد خود دورند، .....ادامه مطلب.....

فيسبوك

فرم ورود



مهمان انلاین

امروز439
ديروز1789
اين هفته3763
اين ماه31775
در كل1305704

Who Is Online

Guests : 80 guests online
Powered by CoalaWeb

اطلاعات در مورد پناهندگی

فلم جنایت انسانی در اردوگاه سفیدسنگ مشهد

 

فلم افغانی هنری دعای مادر

جملات ماندگار

 عصری ست که اندیشه ها فلج است ، شخصیت ها فروخته شده اند , وفاداران تنها هستند , پارسایان گوشه گیرند , جوانان یا مایوس یا فروخته شده , یا منحرف , و گذشته گان و بزرگان گذشته یا شهید شده , و یا فروخته شده اند.(دکتر علی شریعتی)

اگر لحظه به لحظه با خود صادق باشيد، ديگر به اثبات اعمال خود نيازی نداريد و اگر در زندگی حادثه ای پيش آيد، می دانيد كه مصلحت اوست و ماهيت وجود شما ثابت و سازگار باقی خواهد ماند.(مهاتما گاندی)

بهترین لذت آدمی این است که بداند نسلی که از او به جا مانده ، ولی حسی برتر از هر لذت موجود این است که بداند مسئولیت خانواده ای بر دوش اوست و هر فردی میتواند از این لذت برخوردار باشد.(نلسون ماندلا)